
حماسه عاشقانه و با شکوه ویس و رامین
پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان (خوزستان) ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دورههای علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر میگذارنند رامین به مرو فراخوانده میشود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان.
شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را (ویس) در پی قولی که در گذشتهها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و میگوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمیکند و به همین جهت مایل است با برادرش ویرو ازدواج کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگریها پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی میشود.
ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان - داغستان - خوارزم - سغد - سند - هند - تبت - و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود. پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود.
پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس (همسر شهرو) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود. در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد.
رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش (پادشاه مرو) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو میگردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه مینماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند.
ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگdری تمام بیمار شد و سپس بستری شد. ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود (پادشاه مرو) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی میشود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم میزند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو میرساند.
سپس با نیرنگهایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را میدهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه میرسند که ویس تنها و تنها به رامین میاندیشد و نمیتواند با پادشاه مرو زندگی کند. ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس میکرد و آن خیانت به زن همسر داری است که زن برادرش نیز بوده است. ولی به هروی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمیتوانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین انها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.
پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش (رامین) و همسرش (ویس) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد. ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود میپیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده میدهد.
ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن میگشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد میزند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمیتوانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما میباشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند. ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمیکند و تنها راه نجات از این درگیریها را فرار به شهری دیگر میبینند. ویس و رامین به ری میگریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند.
روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری میشود و هر دو را به مرو باز میگرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور میشد ویس را زندانی میکرد تا مبادا با رامین دیداری کند.
پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده میشود و مردم از آن با خبر میشوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازههای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس میشود. خبر به برادرش شاه مرو میرسد و وی با خشم به نزد رامین میآید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا میگیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه مییابد.
مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفتههای بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران میشود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمیشود.
روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته میگردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا میشوند. رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام میگیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار میکنند و راهی غرب ایران میشوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان میرسند و آنجا مستقر میشوند.
پادشاه مرو که خبر را میشنود سخت آشفته میشود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو میشود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله میکند. پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین میدرد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته میشود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر میگذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت میشود.
رامین که زندگی پر از مشقتش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار میدهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین میشود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود میگوید و با آغوش باز به مرگ درود میدهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه میزند و خودکشی میکند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده میشود.